top of page

فصل چهارم

david99319
11 minutes ago
11 min read

وقتی احساس می‌کنم خدا علاقه‌ای نشان نمی‌دهد

 

کتاب مزامیر تا حدی شبیه بخش «کارت‌های تبریک هال‌مارک» در کتاب‌مقدس است. در این کتاب، واژه‌هایی را می‌یابیم که عمیق‌ترین و قوی‌ترین احساسات ما را بیان می‌کنند. برخی از مزامیر شادی را بیان می‌کنند، برخی اندوه را، و برخی فریاد برمی‌آورند و خدا را می‌خوانند، زیرا چنین به نظر می‌رسد که گویی او اهمیتی نمی‌دهد. اما او اهمیت می‌دهد! ببینید آیا می‌توانید با آساف در مزمور ۷۷ همذات‌پنداری کنید، آنگاه که این پرسش‌ها را مطرح می‌کند.

در مزمور ۷۷:‏۷–۹ اوضاع برای آساف خوب پیش نمی‌رود. او یکی از همان روزها را می‌گذراند؛ روزهایی شبیه به روزهای آن پسر کوچک، الکساندر. او را به یاد دارید؟ الکساندر و آن روز وحشتناک، افتضاح، بی‌فایده و بسیار بد؟ الکساندر با آدامس در موهایش از خواب بیدار شد. وقتی از تخت پایین آمد، روی اسکیت‌بردش لغزید و پلیورش را در سینک انداخت. مجبور شد به دندان‌پزشک برود، برای شام لوبیای لیما داشت، در وان حمام صابون داخل چشم‌هایش رفت، بوسه‌بازی در تلویزیون دید و در نهایت، مادرش او را مجبور کرد لباس‌خواب راه‌آهنی‌اش را بپوشد، و او از لباس‌خواب راه‌آهنی‌اش متنفر بود. هرچند شرایط متفاوت است، اما هر کسی که از کلاس اول عبور کرده باشد، چنین روزهای وحشتناک، افتضاح، بی‌فایده و بسیار بدی را در زندگی تجربه کرده است. برای آساف نیز چنین بود. او در پایین‌ترین نقطهٔ خود، شش پرسش مطرح می‌کند که ظاهراً این را القا می‌کنند که خدا اهمیت نمی‌دهد و خدا علاقه‌ای ندارد. به این پرسش‌ها گوش دهید:

۱. آیا خداوند ما را برای همیشه طرد خواهد کرد؟

۲. آیا دیگر هرگز به ما لطف نخواهد نمود؟

۳. آیا رحمت او برای همیشه از میان رفته است؟

۴. آیا وعدهٔ او برای همیشه باطل شده است؟

۵. آیا خدا فراموش کرده است که فیاض باشد؟

۶. آیا او با خشم خود، رحمت‌های بی‌پایانش را از انسان ها دریغ کرده است؟

امروز ما نیز اغلب از خود می‌پرسیم:

 

آیا خدا واقعاً به این مسائل اهمیت می‌دهد؟

آیا خدا واقعاً به من اهمیت می‌دهد؟

آیا خدا واقعاً اهمیت می‌دهد که من چه می‌کنم یا چه نمی‌کنم؟

آیا اصلاً خدا به من و زندگی‌ام علاقه‌مند است؟

شما از پیش پاسخ را می‌دانید—می‌دانید که پاسخ «بله» است. بله، خدا اهمیت می‌دهد. بله، خدا محبت می‌کند. بله، خدا به شما و زندگی‌تان علاقه‌مند است. حضور شما در خانهٔ خدا در روز یکشنبه، چیزی دربارهٔ ایمان و محبت شما به او می‌گوید. وسوسه‌ای وجود دارد که در میان همهٔ مردان و زنان مشترک است: این‌که فکر کنیم خدا به من و زندگی‌ام علاقه‌ای ندارد. اجازه دهید چند زمانِ آشکار در زندگی‌مان را برایتان بگویم که در آن‌ها وسوسه می‌شویم چنین بیندیشیم که خدا اهمیت نمی‌دهد:

در زمان‌های سخت

نویسندهٔ مزمور، آساف (یکی از فصل‌های انجیل مزمور) در حال تجربه کردن سختی‌های زندگی است. در این مزمور دقیقاً نمی‌دانیم مشکل او چه بوده است. شاید بازار دادوستد دچار سقوط شده بود. البته «بازار» در آن زمان، ممکن است بازار مرغ‌ها و گوسفندان بوده باشد. شاید گرگ‌هایی آمده و تعدادی از گوسفندان او را دریده و خورده بودند. شاید طوفانی محصولات او را نابود کرده بوده باشد. شاید پسر سرکش او خانه را رها کرده بوده باشد. این زمان برای او آن‌قدر سخت است که او احساس می‌کند حضور و سایه‌ای خدا از او و زندگی‌اش دور شده است. او احساس می‌کند لطف خدا، رحمت خدا، وعده‌ها، فیض و مهربانی‌های لطیف خدا، همگی از او گرفته شده‌اند.

ما نخستین نسلی نیستیم که با شرایط سخت اقتصادی روبه‌رو می‌شود و آخرین نسل هم نخواهیم بود. اما اگر موضوع را در چارچوب درست قرار دهیم و دربارهٔ «رکود بزرگ» مطالعه کنیم، در مقایسه، شرایط امروز چندان هم بد نیست. وقتی در مزمور ۷۳:‏۱–۳ تأمل می‌کنیم، می‌بینیم که آساف به آنچه دیگران دارند نگاه می‌کند و به آنچه خودش ندارد.

آیهٔ ۱ – خدا برای اسرائیل نیکوست

آیهٔ ۲ – اما نه برای من

به آیهٔ ۱۲ – نگاه کنید! بی‌خدایان کامیاب می‌شوند. چرا خدا آنان را برکت می‌دهد؟ چرا همهٔ پول‌ها نصیب آنان می‌شود؟ همهٔ فرصت‌ها؟ همهٔ برکت‌ها؟ و شریران با هیچ آزمایشی در زندگی شان مواجه نمی شوند—ماشین‌شان هرگز خراب نمی‌شود، پلیس هرگز به آن‌ها جریمهٔ سرعت نمی‌دهد، انگار همهٔ خوش شانسی‌ها با آن‌هاست.

آیهٔ ۱۳ – من بیهوده درست زندگی کرده‌ام. کار درست را انجام می‌دهم، اما خدا مرا با برکت‌های مادی پاداش نمی‌دهد. ماجرا چیست؟ آیا برایش مهم نیست که من تلاش می‌کنم درست زندگی کنم؟

آیهٔ ۱۴ – همهٔ سختی‌ها نصیب من می‌شود—هر صبح.

آیهٔ ۱۶ – دیگر تحملش را ندارم. به نظر می‌رسد خدا دیگر اهمیتی به من و زندگی‌ام نمی‌دهد.


در زمان‌های تنهایی

اگر کسی می‌دانست احساس تنهایی، تنهایی عمیق، چگونه است، آن شخص داوود پادشاه بود—پیش از آنکه پادشاه شود.

نخست، داوود را به‌عنوان یک شبان ببینیم: او کوچک‌ترین پسر یسی بود و مأمور شده بود از چند گوسفند پدرش در دامنهٔ تپه‌ها نگهداری کند. او تنها بود، اما تنها‌دل نبود، زیرا با خدا، شبان اعظم، راه می‌رفت.

دوم، داوود به‌عنوان نوجوانی شجاع بنگریم: او تنها اسرائیلی بود که در درهٔ ایلاه در برابر غول، جالوت، ایستاد. او تنها بود، اما تنها‌دل نبود، زیرا خدای او—در این نبرد—به او یاری می‌کرد.

سوم، داوود را در قامت یک فراری ببینیم: شائول پادشاه، پدرزن او، دو بار تلاش کرده بود او را بکشد. داوود برای نجات جان خود مجبور شد همسرش را ترک کند. اکنون که همچون یاغی تحت تعقیب بود، تنها شد و کم‌کم معنای تنهایی را درک کرد.

و در نهایت، به داوود به‌عنوان اسیر پادشاه جَت نگاه کنیم: سربازان پادشاه گفتند: «این همان داوود است که به کشتن فلسطینیان مشهور است.» داوود خود را به دیوانگی زد. وانمود کرد دیوانه است. آب دهانش را بر ریش خود جاری کرد و بر در خط‌خطی کشید تا او را بیرون انداختند. اکنون در غاری، کاملاً تنها، داوود تنهایی واقعی را تجربه می‌کند—تا زمانی که به سوی خداوند بازمی‌گردد. این همان مردی است که نیمی از تمام کتاب مزامیر را نوشت.

مزمور ۱۴۲:‏۱ – دعایی هنگامی که در غار بود:

«با صدای خود نزد خداوند فریاد کردم؛ با صدای خود به درگاه خداوند تضرع نمودم.»

مزمور ۱۴۲:‏۴ - «به دست راست خود نگریستم و دیدم کسی نیست که مرا بشناسد؛ پناهگاهی برایم نمانده، هیچ‌کس به جان من اهمیت نمی‌دهد.»

مزمور ۱۴۲:‏۵  - «نزد تو فریاد کردم، ای خداوند؛ گفتم تو پناهگاه من و نصیب من در سرزمین زندگان هستی.»

وقتی احساس تنهایی می‌کنی، به مزامیر برو!


احساس می‌کنیم خدا به ما علاقه‌ای ندارد، به ویژه در زمان‌های سخت، در زمان‌های تنهایی، و زمان‌های که زندگی مان مملو از گناه و تاریکی و تلخی می شود.

به‌عنوان مسیحیان، ما هنوز انسانیم و ممکن است گناه کنیم. در این جهان هیچ‌کس کامل نیست؛ تنها عیسی مسیح بی‌نقص است. مسیحی بودن به معنای کامل بودن نیست، بلکه به معنای آمرزیده شدن است.

با این حال، گاهی در زندگی‌مان وارد دوره‌هایی می‌شویم که عملاً خدا را از مرکز زندگی‌مان کنار می‌گذاریم. در چنین زمان‌هایی، مسئله فقط یک گناهِ گاه‌به‌گاه نیست، بلکه این است که در مسیر گناه قدم برمی‌داریم.

فرق بزرگی هست میان یک لغزش و یک الگو. این‌که کسی سالی یک بار از روی ضعف عصبانی شود، لغزش است. اما اگر هر روز یا یک روز در میان خشم خود را از دست بدهد، دیگر لغزش نیست؛ این تبدیل به یک سبک زندگی شده است.

یک بار افتادن، شکست است؛ اما افتادنِ مداوم، نشانه‌ی قرار گرفتن در مسیر اشتباه است.


تو مسیحی، وقتی وارد گناه می‌شوی، معمولاً در ابتدا منتظری خدا تو را به‌شدت تنبیه کند. انتظار داری اتفاق بدی بیفتد، هشداری، ضربه‌ای. اما بعد می‌بینی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. کم‌کم به یک نتیجه‌گیری اشتباه و فاجعه‌بار می‌رسی:«پس لابد برای خدا مهم نیست که من گناه می‌کنم. اگر مهم بود، حتماً مرا مجازات می‌کرد.».»

و از همین‌جا فریب شروع می‌شود. چون تنبیهی نمی‌بینی، با خودت فکر می‌کنی گناهت چندان جدی نیست:

خشم کنترل‌نشده‌ات،

وابستگی به پورنوگرافی،

روابط نادرست،

الکل، قمار، مواد مخدر،

زبان پر از غرور و طعنه،

نبخشیدن دیگران،

و حتی بدخویی‌های «کوچک» روزمره.

به خودت می‌گویی: «اگر خدا کاری نکرد، پس حتماً برایش اهمیتی ندارد.»

اما این یک سوءتفاهم خطرناک است. وقتی آگاهانه و با برنامه در مسیر گناه قدم می‌زنیم، شکیبایی خدا را اشتباه تفسیر می‌کنیم.سکوت خدا نشانه‌ی بی‌اهمیتی نیست؛ نشانه‌ی صبر اوست.

خدا اهمیت می‌دهد—بیش از آنچه ما تصور می‌کنیم.


نمونه‌هایی از بدتعبیر کردن شکیبایی خدا

در طول تاریخ کتاب‌مقدس، بارها دیده می‌شود که انسان‌ها سکوت و شکیبایی خدا را به اشتباه تعبیر کرده‌اند؛ گویی تأخیر در داوری، نشانه‌ی بی‌تفاوتی اوست. اما روایت‌ها نشان می‌دهد که خدا هرگز نسبت به گناه بی‌اعتنا نیست.

۱. عاخان و سقوط عای

هنگامی که یوشع قوم اسرائیل را به سرزمین موعود وارد کرد، خداوند دربارهٔ اَریحا فرمانی روشن داد: «این شهر از آنِ من است؛ نخستین ثمره و سهم مقدس خداوند است. هیچ‌کس حق ندارد از غنایم آن برای خود بردارد.» یوشع این فرمان را آشکارا به قوم اعلام کرد. خداوند دیوارهای اریحا را فرو ریخت و پیروزی بزرگی نصیب اسرائیل شد.

اما زمانی که برای فتح «عای»، شهری کوچک و ظاهراً کم‌اهمیت، رهسپار شدند، با شکستی تحقیرآمیز روبه‌رو گشتند. یوشع در حیرت و اندوه دعا کرد: «خدایا، چه رخ داده است؟» پاسخ آمد: «در میان اردوگاه گناهی است. مردی به نام عاخان آنچه را که به من تعلق داشت، برداشته است.»

وقتی عاخان روبه‌رو شد، اعتراف او تصویری آشنا از مسیر سقوط انسان بود: «دیدم، طمع کردم، برداشتم و پنهان کردم» (یوشع ۷:۲۱). زنجیره‌ای ساده اما مرگبار. خدا نسبت به این گناه بی‌تفاوت نماند، و حکم داوری صادر شد.

۲. حنانیا و سفیره

در روزهای نخست کلیسا، حنانیا و همسرش سفیره بخشی از دارایی خود را فروختند، اما دربارهٔ مبلغ آن دروغ گفتند و چنین وانمود کردند که همهٔ آن را تقدیم کرده‌اند. مسئله نه مقدار هدیه، بلکه فریب و ریاکاری بود. آنان به روح‌القدس دروغ گفتند. داوری خدا بی‌درنگ نازل شد و هر دو جان باختند. شکیبایی خدا هرگز به معنای بی‌تفاوتی او نسبت به دروغ نیست.

۳. جِحَزی، خادم الیشع

پس از آنکه نعمان، سردار آرامی، از جذام شفا یافت، جحزی، خادم الیشع، در پی او رفت و به دروغ گفت که استادش نظرش را تغییر داده و هدیه‌ای می‌خواهد—چند دست لباس و مقداری نقره. این طمعِ پنهان و دروغ آشکار، بی‌پاسخ نماند. همان جذامی که از نعمان دور شده بود، به جحزی چسبید. خداوند نسبت به خیانت در خدمت خود خاموش نماند.

۴. داوود پادشاه

داوود، پادشاه برگزیدهٔ خدا، نیز از این قاعده مستثنا نبود. زمانی که پادشاهان برای جنگ بیرون می‌رفتند، او در اورشلیم ماند. غفلت، او را به نگاه نادرست رساند؛ نگاه، به زنا انجامید و زنا، به قتل. هرچند خدا در رحمت خود جان داوود را حفظ کرد، اما پیامدهای گناه او همچون سایه‌ای سنگین بر خانه‌اش افتاد: تجاوز، قتل، شورش و نفرت در میان فرزندانش. بخشش الهی، واقعیتِ پیامدهای گناه را لغو نکرد.

این خطایی بزرگ و محاسبه‌ای سخت نادرست است که گمان کنیم اگر در مسیر گناه گام برداریم و داوری فوراً نازل نشود، پس خدا اهمیتی نمی‌دهد. شکیبایی خدا فرصتی برای توبه است، نه مجوزی برای ادامهٔ خطا.

مزمور ۵۰:۲۱ می‌گوید:

«چون خاموش ماندم، پنداشتی که من نیز چون تو هستم.»

بسیاری سکوت خدا را به ضعف، بی‌عدالتی یا فراموشی تعبیر می‌کنند؛ حال آنکه هیچ چیز دورتر از حقیقت نیست. اگر امور زندگی‌ات به ظاهر سامان دارد، این الزاماً نشانهٔ هماهنگی روحانی با خدا نیست. چه بسا او در رحمت خود، با صبری پدرانه، در انتظار بازگشت تو باشد.


نمونه‌ای واقعی

ساعت دو بامدادِ یک سه‌شنبه، تقریباً همهٔ ساکنان جادهٔ لوئیس به‌طور ناگهانی از خواب بیدار شدند. دلیل آن تصادف شدیدی بود که درست در همان حوالی رخ داده بود.

دو مرد مست با سرعت زیاد وارد یک پیچ تند در جاده‌ی لوئیس شدند، کنترل ماشین را از دست دادند و با شدت به یک درخت بزرگ برخورد کردند.

سرنشین ۲۶ ساله در همان لحظه جان باخت، اما رانندهٔ ۲۵ ساله با جراحات شدید زنده ماند. جزئیات این حادثه بسیار دلخراش بود.

چند روز بعد، خانوادهٔ جوانِ فوت‌شده خواستند در محل حادثه یادبودی از گل بگذارند. اما برخی همسایه‌ها مخالفت کردند و گفتند این نقطه درست در کنار پیچ خطرناک جاده قرار گرفته‌است و گذاشتن گل یادبود ممکن است باعث حواس‌پرتی رانندگان و تصادف دیگری شود.

در میان این بحث‌ها، یکی از همسایه‌ها جمله‌ای گفت که همه را شوکه کرد:

«به نظر من، خانواده‌ای این متوفی باید یادبود گل را در همان می‌خانه‌ای بگذارند که این جوان آخرین شب زندگی‌اش را در آن به نوشیدن الکل گذرانده است؛ همان‌جایی که عملاً گواهی مرگ خودش را امضا کرد.»

فقط تصورش را بکنید.

اشتباه شمارهٔ ۱ – رفتن به می‌خانه و نوشیدن الکل

اشتباه شمارهٔ ۲ – نوشیدن بیش از حد الکل

اشتباه شمارهٔ ۳ – رانندگی در حالت مستی

اشتباه شمارهٔ ۴ – رانندگی بدون بستن کمربند ایمنی

شرح حال نجات‌نیافتگان را در مزمور ۷۳ :‏۱۸–۱۹ بخوانید و ببینید که پیام آن برای شما چیست.


ما ممکن است وقتی اتفاقات بد رخ می‌دهد بر خدا خشمگین شویم. همیشه نمی‌توانیم دلیل این اتفاقات را درست تشخیص بدهیم. ممکن است علت یکی از این موارد باشد:

  • نفرین گناه در جهان که همهٔ بشر با آن روبه‌روست (رومیان ۸:‏۲۲)

  • پیامد تصمیم‌های گناه‌آلود خودمان (غلاطیان ۶:‏۷) «فریب نخورید؛ خدا استهزا نمی‌شود، زیرا آنچه انسان بکارد، همان را نیز درو خواهد کرد.»

  • وسوسه‌های دشمن روح ما، ابلیس (افسسیان ۶)

  • آزمایشی از طرف خدا (یعقوب ۱:‏۲–۱۲)


در زمان سختی و آزمایش‌های بزرگ، می‌توانیم به روشنی ببینیم که خدا در کنار ماست و ما را تنها نمی‌گذارد. او قدرت و حکمت خود را به ما نشان می‌دهد تا از سختی‌ها عبور کنیم و از دل طوفان‌ها سالم بیرون آییم.

اگر در مسیر گناه قدم می‌زنیم، امروز بهترین روز است که بازگردیم و به سوی خدا بیاییم. او گناهان ما را می‌آمرزد و جانمان را پاک می‌کند، و مسیر تازه‌ای از زندگی و امید را به ما نشان می‌دهد.

نخست به خانهٔ خدا برو (مزمور ۷۳:۱۷الف)

در روزهایی که پر از سختی و گناه و تنهایی است، به خانهٔ خدا برو. از خدا، از حضور او و از اجتماع مؤمنان فاصله نگیر. حضور در خانهٔ خدا، حتی در دل شک و ناامیدی، امید و آرامش می‌آورد.

توما، شاگرد وفادار عیسی، در آخر هفتهٔ مصلوب شدن، دچار رهاشدگی و ناامیدی شد. او در روز قیام، در شک و خودترحمی فرو رفته بود و در ایمان خود تردید داشت. همین تجربهٔ انسانی و واقعی، باعث شد که بیش از ۲۰۰۰ سال، او به نام «توما شکاک» شناخته شود.

اما درس او روشن است: حتی شک و تردید، وقتی به سوی خدا بازگردیم، نمی‌تواند مانع ما شود. حضور در خانهٔ خدا، در کنار قوم او، ما را از تاریکی و ناامیدی عبور می‌دهد و ایمان ما را تازه می‌کند.

دوم: ضعف ایمان و سوءبرداشت خود از خدا را به‌عنوان گناه اعتراف کن (مزمور ۷۳:‏۱۷ب، ۲۱–۲۲).

سوم: نزد خدا برو (مزمور ۷۳:‏۲۳–۲۵، ۲۸).

در سخت‌ترین لحظات، وقتی احساس می‌کنی خدا اهمیت نمی‌دهد، انتخاب با توست. می‌توانیم باور کنیم که خدا مهربان است، یا از خشم او بترسیم و روی برگردانیم. می‌توانیم بدانیم دل او همیشه با ماست، یا او را ظالم و بی‌رحم پنداریم.

دویدن به سوی خدا، حتی در میان سختی‌ها، تنهایی‌ها و گناه‌ها، دقیقاً همان کاری است که باید انجام دهیم. او با آغوشی باز، محبت و تسلی خود را به ما هدیه می‌دهد. اما راندن او از خود، تنها ما را در احساس نومیدی رها می‌کند.

تم اصلی کتاب مقدس روشن است: خدا تو را دوست دارد. خدا برایت اهمیت می‌دهد. به همین دلیل، پسر یگانه‌اش را فرستاد تا به جای تو بر صلیب بمیرد و تمام گناهانت آمرزیده شود. چرا باید او را رد کنی؟

وقتی نزد خدا می‌روی، درمی‌یابی که او از همان ابتدا کنار تو بوده است.

 

ردپاها

شبی مردی خوابی دید. در خواب، خود را دید که همراه خداوند در کنار ساحل قدم می‌زند. در آسمان، صحنه‌هایی از زندگی‌اش یکی‌یکی نمایان می‌شد. برای هر صحنه، دو جفت ردپا بر شن‌های ساحل دیده می‌شد؛ یک جفت از آنِ خودش و جفت دیگر از آنِ خداوند.

وقتی آخرین صحنهٔ زندگی‌اش به پایان رسید، مرد به ردپاها نگاه کرد و متوجه شد که در بسیاری از بخش‌های مسیر، تنها یک جفت ردپا باقی مانده است. با دقت بیشتری نگاه کرد و دید که این بخش‌ها دقیقاً مربوط به غم‌انگیزترین و سخت‌ترین دوران‌های زندگی‌اش بوده‌اند.

این موضوع دل او را آزرد. رو به خداوند کرد و گفت: «خداوندا، تو گفتی زمانی که تصمیم گرفتم از تو پیروی کنم، همیشه با من خواهی بود. اما اکنون می‌بینم که در سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام فقط یک جفت ردپا وجود دارد. چرا درست در زمانی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم، مرا ترک کردی؟»

خداوند پاسخ داد: «فرزندم، فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هرگز تو را ترک نکرده‌ام. در زمان‌های آزمایش و رنج، آن‌گاه که تنها یک جفت ردپا می‌بینی، همان زمانی است که تو را در آغوش گرفتم و حملت کردم.»

ما شایستهٔ برکات خدا نیستیم. آساف فهمید که نیکویی خدا با دلار و سِنت سنجیده نمی‌شود، بلکه با نزدیکی به خدا سنجیده می‌شود. چند نفر از ما نیز به همین شکل فکر می‌کنیم؟ وقتی به آسمان می‌اندیشیم، اغلب به خیابان‌های زرین، نبودِ اشک، نبودِ رنج و مرگ فکر می‌کنیم. اما بزرگ‌ترین برکت آسمان این است که خدا آنجاست. آسمان مبارک است، زیرا در آنجا می‌توانیم برای ابد از نزدیکی با خدا لذت ببریم. رنج‌های ما قرار است چنگ ما را از این دنیا سست کند و اشتیاق ما را برای آسمان بیشتر سازد.

خدا برای تو اهمیت می‌دهد!

 
 
 

Recent Posts

See All
فصل سوم

وقتی احساس شرم می‌کنم اندک‌اند احساسات انسانی که به اندازهٔ گناه و شرم دردناک و نیرومند باشند. هنگامی که این احساسات به اوج می‌رسند، خودمحکوم‌سازی، در طول روز ذهن انسان را می‌فرساید و شب‌ها به خواب‌ها

 
 
 
فصل دوم

هنگامی که خشم و تلخی بر دل سایه می‌افگند آیا آن حکایت تکان‌دهندهٔ «پسر گمشده» را به یاد دارید؟ همان پسری که سهم ارث خود را گرفت، خانه را ترک کرد و دل پدر را شکست. او مدتی در عیش و اسراف زیست، اما سران

 
 
 
کمک های بهشتی

وقتی نگرانی و استرس، آرامش را از ما می‌گیرند… تصور کنید مربیِ ببرها در میانهٔ اجرای زنده، ناگهان در قفسی تاریک گرفتار شود. ببرها او را می‌بینند، اما او آنها را نمی‌بیند! او با وجود ترس، به هدایت ببرها

 
 
 

Comments


bottom of page